بعد اینکه سفرمون به روسیه با مشکل برخورد کرد دگه سفر نرفتیم و قرار شد با خالم اینا بریم مشهد. یه تقریبا سه هفته پیش داییم فوت کرد و یک هفته بعدش پدربزرگم.
امسال ما دیگه عید غدیر نداشتیم. یکی از همکارام که پسر خوبی هم بود و خودش سید بود اول عید تبریک گفت و بعدش گفت عیدی فردا بعد روز عید براتون ناهار میگیرم. چون خودش از شرکت رفته بود قرار شد برام سفارش بده و اینترنتی پرداخت کنه . من ساده لوح بش گفتم مینا هم هست؟
فرداش که میخواست سفارش بگیره گفت خودت به مینا بگو. خلاصه غذا اومد و اون طفلی (بره آهو) تقریبا 84 توومن پول یه پرس غذا و حواشیش داده بود. من زنگ زدم تشکر کردم اما مینا بمن گفت شماره کارتش حتما بگیر منم که خیلی سه پیچج شدم گفتم شماره کارت بده و از اون انکار از من اصرار تا اخرش داد. مینا هم سریع پول واریز کرد!!!!!!!!!!! مامانم گه فهمید گفت چرا اصلا اسم اون آوردی؟؟ بعدش چرا پول واریز کردی؟
واقعا دیدم خیلی ساده هستم. این بره آهو یک سال از مینا کوچیکتره اما مینا خیلی خوشش میومد ازش! با این حرکتش دیگه بره آهو جوابم رو نداد. یعنی بعد اینکه پول واریز کرد دیگه جوابی به پیامهام نداد. درصورتیکه قبلش اصلا اینطوری نبود
من تازه فهمیدم ادمها توی شرایط مختلف همیشه نفع خودشون رو میبینن و بس!!!!
تازه مینا چنان با نیما(رییس) گرم شده که بیا ببین :/
هیچ وت به آدمهای اطرافتون به این راحتی اعتماد نکنید. به این راحتی به همکارتون نگید دوست!
همکار دوست شما نمیشه هیچ وقت
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور